تبليغاتX
عشق سال های وبا
سلام

حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند

روزها و ماه ها می گذرد از آخرین باری که دست به قلم  بردم و مطلبی نوشتم  اما از آن پس دیگر نای نوشتن نبود مشغول ساخت فیلم مادرانه شدم و این بس بود برای دوری از میهمانی هر چند روز یک بار بلاگفا و باز هم کار و کارو کار تا این روزهای کسل کننده  الغرض یه عکس از فیلمم میزارم به بهانه فتح باب دوباره نوشتن تا به همه شما خوانندگان عزیزم خوش بگذره و عجالتا  حالش رو ببرید ضمنا من و دوستام همه نگران دکتر ارنست هستیم چه باور کنید چه نکنید  

یا علی


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:45 توسط محمدعلی سعیدی |


روز ها از پس هم مي آيند و مي روند و ما همچنان دوره مي كنيم شب را و روز را و صد البته هنوز را شايد ندانيم كه چه به ما گذشته و چه بر ما خواهد گذشت وليكن به باد فراموشي مي سپاريم هر آنچه گذشت را و بي اهميت مي شماريم هر آنچه كه مي آيد...  خواب سنگين زمستاني سخت پلك هايم را مي فشرد ديگر نه از آن شور خبري هست نه ناي بر پاي ايستادن ولي ما هم قسمان سوگند ياد كرديم تا آخرين دم بر پاي باشيم  بر پاي و به هوش تا باورمان كنند اين خلق بي شمار ...

به به لذت بردم از اين متن كه نوشتم باشد كه شما هم حالش را ببريد راستي خبر جديد اينكه خوانواده دكتر ارنست براي دو سه ماهي به سفر مي روند شنيده ها  حاكيست كه بر آذر آبادگان فرود مي آيند تا مردماني از خوان نعمت بي حسابشان  بهرمند گردند.

                                                                                                                 ياعلي دعا بفرماييد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:14 توسط محمدعلی سعیدی |


استاد! مشغول ساخت میدان بودند راستی نامش را به خاطر نمی آورم..... بگذریم عرض می کردم در زمان ساخت میدان استاد دفتر خاطراتی داشتند که در یک شب سرد پاییزی در همان حوالی ناپدید گردید، هنوز هم هر از گاهی که از میدان میگذرم از رفتگران پراکند، نشان دفتر خاطراتی را می جویم که جلد سبز رنگ داشت. آه وینسنت عزیز کوله بار خاطرت را جستجو کن شاید پیش تو جا مانده باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 4:16 توسط محمدعلی سعیدی |


سلام من برگشتم البته نه بطور کامل !
این وبلاگم چیز عجیبیه نمی دونم چطور،  ولی هر وقت خودت خسته می شی از نوشتن کسی هم نمی خوندت  من خودم تو این چند روز عید به خودم مرخصی دادم باورتون بشه عین این 10 روز گذشته  بازدید هام به روزی 6 نفر  ختم می شد  تازه داشت  مخاطبینم افزایش پیدا می کرد که عید از راه رسید حالا اومدم بگم  سلام ،  من برگشتم  یا به قول  مرتضی :" سییییییلام  ما  اومدیم"
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 9:41 توسط محمدعلی سعیدی |




سلام
تاخیر چند روزه منو ببخشید، نمی دونستم  خودم هم این قدر اذیت می شم،  حس بدی داشتم، یه جورایی مثل خجالت! آره خجالت، خجالت از دوستایی که گاهی سری به من می زنند و احتمالا مواجه شدن با اون مطلب احمقانه قبلی که نه تنها دوسش ندارم بلکه فکر می کنم در شان و شخصیت من نیست که راجع به یه مشت لات و اوباش حتی فکر کنم چه برسه به ... وای حتی فکر کردن بهش دیگه حالم رو بد می کنه.
خ نوروزم اومد ! و ما یعنی من و برادر و خواهرام اولین تغییر سال و حتی تغییر فصل  رو بدون مادر مون تجربه می کنیم و این خیلی سخته آدم زیر بارش خورد می شه.
اینکه از میون اون دعای معروف تحویل سال این بخش حول حالنا رو انتخاب کردم  برای تیتر همین حال بدیه که سخت بهمون پیچیده بود البته در سال گذشته که  امیدوارم دست از سر ما برداره و معتقدم که اگه بخواهیم  می شه  واسه همین باخودم زمزمه می کنم "حول حالنا، حول حالنا،  حول حالنا،  حول حالنا ،  یا محول الحول  حول حالنا  حول حالنا  الی احسن الحال  حول  یا محول الحول"  زمزمه ای ورد گونه تو ذهنم می چرخه تا شاید  این بار تمام سلول های بدنم  متحد بشن و  خواسته شون رو شدنی بکنن.
امروز تو فکر این بودم که لطف دوستامو،  که در شمایل sms به گوشیم هجوم می ارن رو یه جوری جبران کنم گفتم یه چیزی بنویسم که تکراری نباشه یا دست کم از ذهن خودم بیرون بیاد، به این فکر کردم واقعا کاش از نوروز تازه شدن رو یاد می گرفتیم نه مکرر  شدن هر ساله رو! لباس نو، مهمانیهای  تکراری،  تبریک های تکراری،  قیافه های تکراری، دروغ های مضحک،  جالبه این تازه شدن یا نو شدن تو یه پارادوکس عجیب در کنار این تکراری ها قرار می گیره بگذزیم از ..... لابد ملت ایران که واقعا به علی دایی هم قانعه به حق چیزای ندیده  حالا شما فرض کنین اینو برای کی می تونم بفرستم،  انی وی ؟!
برای همتون آرزوهای خوب خوب دارم خصوصا برای اونایی که دوستم دارن و من هم دوستشون ذارم 
 
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:14 توسط محمدعلی سعیدی |


دیروز، تیم ملی ایران، برابر کنیا، به یک پیروزی غرور آفرین! رسید.

این مهم! در حالی اتفاق افتاد که تیم نود و هشتم! رنکینگ جهانی فیفا 10 لژیونر خود راه به همراه نداشت! (+) خوب اگه به همراه داشت، لابد نمی تونستیم به این پیروزی غرور آفرین برسیم.

علی دایی با اون غرور بیجا داره خودش و تیمش رو به ورطه نابودی می کشونه، ما هم که هیچ وقت! نه در طول دوران بازیگری، نه در دوران کوتاه مربیگزی، چشم دیدن شو نداشتیم، ساکت می نشینیم و تماشا می کنیم تا سرمربی به سقوط آزادش ادامه بده، خوب البته تاوان این سکوت ها، از دست دادن جام جهانی و از دور تماشا کردن بازیهاست و حسرت خوردن، که خیلی سخته، اما شدنی. چون شهریار فوتبال ایران دوست داره خودش روی نیمکت تیم ملی بشینه. بماند، ملت ایران که هیچ جا صداش در نمی آد اینم روش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:11 توسط محمدعلی سعیدی |


مجيد توكليدیروز عصر بود، یا دو روز پیش، درست یادم نیست، فقط یادمه یه غروبی بود، مثل باقی غروبا دل‌گیر و غمگین، از سر بی‌حوصلگی! قصد کردم، سری به وبلاگ دوستام بزنم (البته اونایی که دیردیر آپ می‌کنن) خدا رو شکر همه یه پست جدید گذاشته بودند تا بیش‌تر از این دپرس نشم، امان از اونایی که دیردیر مطلب می‌نویسن و به قول حضرت استاد دکتر جلالی‌فخر : وبلاگت که روش خاک بشینه باید درشو گل بگیری خیال خودتو راحت کنی (البته با یه ادبیات دیگه! بالاخره ايشون دکتره، ما که دکتر نیستیم) از این جا به اونجا، از این سو به آن‌سو، دویدم و دویدم تا به وبلاگ مجید توکلی رسیدم (این مجید توکلی هم از اون دوستایه که خواب و خوراکش لودگی و دلقک‌بازی و کرکر خنده‌ست) مجیدجان نشسته بود (دقیقا نشسته بود) به این حرف‌ها‌ که، آی این فیلم جدیده که توش دستیار مهدی فتحی هستم، نمی‌دونین چه شاهکاریه، و‌آی من چقدر دارم در محضر استاد چیز یاد می‌گیرم، (مهدی نبود........... محمود یا ناصر فتحی .... نه نمی‌دونم .......... ببین فامیلیش رو مطمئنم فتحیه ولی اسمش تو ضحنم نمی یاد) آخ، الانه که دکتر جلالی فخر از راه برسه، کامنت خصوصی بذاره که : "ای بی سواد! دیکته چند می‌شدی تو مدرسه ؟! اگه می‌خوای منظورتو برسونی ضحن رو با دال ذال بنویس نه با صات ضات" چشم!.. اسمش تو ذهنم نمی‌آد، آره نوشته که من اونجا دارم آدم کاملی می‌شم، منو بعد از این فیلم ببینین، این از اون فیلم‌هاست که بازیگر حرفه‌ای داره یه چاه هم داره که توش کافی‌شاپ ساختن ساعت‌ها اون زیر با نمی‌دونم کدوم کمان ابروی کافرکیشی، فرنچ کافی می‌خوریم و ساعت ها فیس تو فیس (face to face) می‌مونیم، خیلی هم حال می‌ده، بعدم که انگاری با بوی بهار سرمست شده بود، با یکی دیگه داشت چشم و ابرو می‌اومد و دیت (date) می‌ذاشت که کجایی چند نقطه که شبا با هم بریم ولگردی از این داستان‌ها، اینم شاهد من (+)

 منو ساده رو باش! دیدم اگه دست رو دست بذارم و هیچی نگم ، غروب دل‌گیرم، شب نمی‌شه دست به کی‌برد شدم، یه کامنت براش گذاشتم که بدون سانسور براتون نعل به نعل کپی پیست می‌کنم تا شما هم بدونین دور و برتون چی می‌گذره:

" سلام مجید جان!..

تو روحت (این تو روحت معنیش توی اون روحت نیست!) . در واقع تو (شما) روحت هم خبر نداره، در همین لحظاتی که فکر می‌کنی دارین یه معجزه بزرگ خلق می‌کنین، زیر آسمون همین شهر، در یکی از کوچه پس‌ کوچه‌های همین تهران رنگ و رو رفته، دکتر ارنست! بله درست شنیدی دکتر ارنست با خانواده‌اش دارن یه اثر جادویی دیگه خلق می‌کنن. باورت می‌شه‌؟! همه‌شون هستن. خود دکتر، فلون، فرانس، جک، و حتی قهوه‌ای سگشون، یادته؟ یه وقت‌هایی پاچه تو رو هم می‌گرفت، و بالاخره اون آقاههٔ سبیل کلفت، که کمی هم بد‌اخلاقه. خدا رحمت کنه مادر بچه‌ها رو ! کجاست ببینه، دکتر بعضی وقت‌ها (صرفا بعضی وقت ها بستگی داره کی دور و برش باشه) شیطونی هم می کنه، وای، وای، وای، تو هم به جای این مهملات و قهوه فرانسه خوردن تو چاه و دیت گذاشتن برای ول‌گردی شبانه فرصت کردی قرار بزار یه سری بزنیم، بهشون بخندیم! به یاد کودکی‌ها‌مون که فکر می‌کردیم چون کارتونه باید حتماً بخندیم ! آره مجید جان بیا ببین دکتر ارنست از دست فس فس های تو یه خال موی سیاه تو سر و ریشش نمونده، نگاهش کنی فکر می‌کنی یکی از همین هنر‌بند‌های در پیت سینمای خودمونه، نه مثلا جرج کلونی و امثالهم، ای برادر دنیا دار مکافاته، یه روزم یکی پیدا می‌شه آن‌قدر سرت بلا می‌آره که تو رو پیر می‌کنه و متاسفانه شیری هم که پیر شد مجیدجان، امان از دست این شغالای بی ناموس و بی‌چشم و رو !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:57 توسط محمدعلی سعیدی |


در این مکان به زودی پست جدیدی قرارخواهد گرفت

با سپاس 

سرپرست موقت وزارت پست و تلگراف و تلفن 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:57 توسط محمدعلی سعیدی |


شاید وقتی آن روزها که کودک بودیم، هرگز باورمان نمی شد که این همه مسئولیت فقط به واسطه بزگتر شدن بر گرده مان خواهد افتاد، شاید هم اگر می دانستیم! هرگز آرزوی زود بزرگ شدن به دلهامان راهی نمی یافت، اما این ساعت های بی انصاف کم فروش، از هر 24 ساعت اقللکن 12- 13 ساعتش را  دزدیدند و  ما را به اینجایی رساندند، که هستیم، لابد به بهانه اجابت دعای معروف الهی پیر شی بعضی از بزرگ ترها ! نمی دانم این همه آرزوی خوب چرا فقط این یکی باید برآورده شود، آنهم وقتی که هنوز بیشتر از 31 بهار از زندگانی را تجربه نکردی. نمی دانم چرا؟ ولی این روزها بدجوری احساس پیری می کنم، البته پیری توامان با بیهودگی، این دومی رو اصلا دوست ندارم به زودی هم از این حس بد فاصله می گیرم ولی امان از اولی !

یه روز با خودم فکر می کردم اگه آدما ازدواج کنن، بعد هم صاحب فرزند بشن، اونم زود بزرگ شه بره مدرسه و برای یه مسافرت رفتنه بی قابلیت، باید مثل به دنیا اومدنش 9 ماه انتظار بکشی، واقعا چه انگیزه ای می مونه برای ادامه زندگی؟  آرزوهای بزرگ و کوچیکت و رویا های دور نزدکت رو باید شیفت کنی تو یه موجود شیطون پر روی بی ادب که تازه جولوی تو که باباشی یا مامانش ( البته مامانشو نمی دونم) پا ها شو دراز می کنه، بعضی وقت ها هم بوی گراز می ده!وحشتناک! تازه خیلی لطف کنه بهت، بغلت نمی آد و با صدایی گوش خراش فریاد میزنه: بابایی پی پی کردم، بیا ببین، پشت مبل بزرگه! ای بی نزاکت!

ای! ای! تف تو اون ذاتت زندگی، واقعا این همه زحمت کشیدیم که آخرش این بشه حال و روزمون ؟! ساده ایم به خدا، روز و شب ها به قول مرتضی علی عباس میرزایی مثل بنز می گذره و ما مثل چی! مثلا الاغ طلایی! فیلم روز هفتم! نه نمی دونم مثل هر چی چه فرقی می کنه ، مهم اینه که نشستیم، نشستیم و رو به قهقرا می ریم ،

هر چه تلاش! کردیم لا اقل تو این سال نو آوری و شکوفایی، کاری بکنیم  یه کمی نو آورانه!  تا به حداقل شکوفایی ممکن برسیم نشد! تا به حال از خودت پرسیدی چرا و چگونه ( این چگونه مهمتره ) داری زندگی می کنی ؟ فرض هم می پرسیدی، البته من معتقدم که آدم نباید از خودش چیزی بپرسه چون اون چیزایی که می دونه رو خوب می دونه و برای اون چیزایی که نمی دونه هم خوب می دونه که نمی دونه و جوابی نداره، پس این خیلی واضح که .... یه لحضه ببخشید تلفنم داره زنگ میزنه ..........."لا لا دادا لا لا دادا سینیورینه لاپارلیدا دونچه دریم پتتا یا کویینتو پیانو"  یا یه همچین چیزایی (اذیت نکنین خودتونو این آهنگ، زنگ تلفنمه )

من : بفرمائید ... 

از آنطرف خط کودکی با صدای لرزان 

کودک : بابا کی می آی ما ما ما ما داریم می ریم  آذر

صدای خارج کادر مادر  : 16 آذر 

من : عزیزم اشتباه گرفتی 

صدای خارج کادر مادر  : بگو کلیدو می زارم زیر در 

من : عمو جون من بابای تو نیستم اشتباه گرفتی 

کودک : ب ب ب بگو  کی د و می زام زیر در   ( این تقریبا نزدیک همون جمله مادر بود )

من : قربونت برم به ماما نت بگو دوباره بگیره الان بابات صدای تو رو نشنید و نمی دونه که شما بیرون می رین نگران میشه 

صدای خارج کادر مادر  : بگو ما رفتیم بای بای کن 

من : (با صدایی بلند که مادر بشنوه) کجا رفتیم خواهر من اشتباه گرفتی

کودک :( بی توجه به فریاد های من )  رفتیم! بای بای 

صدای خارج کادر مادر  : گوشی رو بذار 

صدای گذاشتن گوشی 

ای بابا ! ببین حالا من چه طور ادامه مطلب رو بنویسم بدبخت اون بابای پشت در مونده نگران! 

راستی! شمارش افتاده .................. 

اِ چرا کسی بر نمی داره ؟

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:28 توسط محمدعلی سعیدی |


این نوشته می تواند به نوعی ادامه مطلب قبلی باشد که هنوز موجود است! خیال خام بود که فکر می کردم هنوز هم پیدا می شوند آدمهایی که با خواندن این مطلب قلقلکی سراسر وجودشان را فرا  گیرد و تشویقم  کنند برای نوشتن ادامه مطالب قبلی، راستش ار خدا پنهان نیست از شما چه پنهان رفیقان شفیق مان هم بعد از گذشت نزدیک به 15 روز هنوز زحمت سر زدن به وبلاگم را به خود راه ندادند تا شاید با نظری هر چند کوتاه دل مارا خوش به ادامه بنمایند، حال چه توقعی از غریبه ها ! می توان داشت که فرض کنیم پس از خواندن بخواهند چند کلامی را خدای ناکرده  بنویسند. با همه این اوصاف به توصیه حضرت استاد دکتر جلالی فخر  به روی مبارک نمی آوریم و فی الواقع لبخند را بر لبهایم هماهنگ می نمایم که دل دشمنان قسم خورده وبلاگ نو پای خود را بسوزانم( آنهایی که با آمدنمان کاخ آمال و آرزوهاشان فرو ریخت )و 74 نفری که تا به حال از من حمایت به عمل آورده و سری به این کلبه حقیر زده اند خوسحال کنم. خیلی به جاده خاکی رفتم بهانه من برای بازگشت دوباره ادامه مطلبی بود که قرار است همه مان را به دوران خوش زندگی بازگرداند باز هم فکر می کنم حس نوشتن ندارم شاید تا چند خط دیگر یک ادامه دارد دیگر تایپ کنم و پی در آوردن یک لقمه نان حلال!  شما را به حال خود واگذارم  به هر حال دوستان من حدیث ما حدیث بی قراری ماهان است برای چنگ زدن به لحظاتی از گذشته های شیرین مان   آیا تاکنون با خود اندیشیده اید که چرا همچنان در گذشته سیر می کنیم  ااااااه ه ه ه ه ولش کن حوصله ام سر رفت بس که ناله کردیم دیگه حالم به هم می خوره از نشستن و خاطره بازی! عجالتا سنگر و رها می کنم  و می رم، باید به راه حلی فکر کنم برای دفع شر دشمنان که چنبره زدن و منتظرن تا یه جور یه ضربه ای به من بزنن خدا از سر تقصیراتشون نگذره اسم یکی شون مجید توکلیه خدا توطعه هاشونو نقش بر آب کنه انشااللله. 
این عکس نام برده، مجید توکلی است که یک سال پیش در دفتر مجید مظفری از وی اخذ گردید، احتمالا در فکر نقشه مخرب و کثیف دیگر ی بود!
توضیح اینکه عکس دکوراتیو است و نام برده از دخانیات به شدت بیزار است.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:49 توسط محمدعلی سعیدی |